پنج

خرید بک لینک
+ در واقع فینگیلی هستیم که میریم برای خودمون ، ظرف ِ غذای کیتی دار میخریم و هی از جعبه درش میاریم و نگاهش میکنیم فقط :)))))) + روایت داریم فرد ِ مذکور در بند ِ بالا ، دو - سه شب ه میشینه روی تختش و هندزفری شو با چسب ِ رنگی رن پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 3:13

هومنمیدونم اسمش چیه ! شاید مثلا بتونیم بهش بگیم حقوق ِ خواننده ! یا مثلا اینکه دردی رو از خواننده دوا نمیکنی ، دردی هم نذاری روی درداش ! درد منظور ناراحتی ه ! هیچ دنیایی اونقدر سفید و بی عیب نیست ! اونقدر سیاه و زشت هم نیست ! خاکستریه همه چی ! ولی اینکه ما خودمون ، با دست خودمون داریم این نقطه های سیاه -که تو دنیای هر کسی هست - رو پر رنگ و غلیظش میکنیم ، اول از همه اجحاف در حق خودمونه ! بازه ی عمر یه انسان ِ معمولی چقدره ؟ 60 ؟ 70 ؟ ماکسیمم 90 ! چقدر از راهو طی کردیم ؟ چقدر دیگه مونده ؟ مگه سرعتشو هر لحظه که بهش فکر کنید ، حس نمیکنید ؟ روی صحبتم با همه نیست ! ولی تا خود دوستداشتن ای در کار نباشه و اصلا نشناسیمش ، پتانسیل رعایت حقوق خواننده رو نخواهیم داشت ! یکی میزنه میپکونه و اون یکی دیگه هم که مینویسه ، تمام بدبختیای عالم رو مال خود خودش میدونه و شاید ندونه که منی که این همه مدته میشناستم ، روزی ان بار با خودم حرف هایی رو میگم که تا بحال از من نشنیده ! روزی ان بار فکر هایی میکنم که دلیلی برای نوشتن شون نیست ! روزی ان بار به اتفاقاتی فکر میکنم که حقم نبود امسال و دقیقا امسالی که یه پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

آخ قلبم ! -_-چار روز دیگه دفترچه های کنکور میاد -_-خداوندا تو خود رحمی بنما ! الانم صدای منو در حالی میشنوید که همین دو دقیقه پیش ، کد سوابق تحصیلی ام رو گرفتم و اومدم این خبر خجسته رو بهتون بدم -_-پوف که کلیییییی استرس دارم -_________- انگار واقعا کنکور وجود داره ها ! ینی من تازگی تونستم خودمو یک عدد کنکوری تصور کنم و قبلش توی تفکرات بچگانه ی خودم بودم ! -_- وای خدا ! سرم سوت میکشه !بهمن بر خلاف ِ سه ماه ِ پاییز ، اونقدر داره سریع میگذره که منو به تحیر وا داشته ! =) چرا اینجوری مینویسم :/ خلاصه که انگار همین دیروز بود که ساعت 2 در حالیکه خانوم میم. ( معلم زمین مون ) داشت میرفت ، ازش عذر خواهی کردم که بخاطر کلاس شیمی ِ فوق العاده ای که آقای میم. ( طبعا معلم شیمی باید باشه ) میخواست بذاره؛ یکم کلاس رو بهم ریختم ! :| و حالا یک هفته از اون ماجرا گذشته بود و من واقعا فکر کردم انگار دیروز بوده مثلا ! :| اینم از کد سوابق ! استپ وان : + یه چیزی ته ِ دلمو قلقلک میده ! :]+ امروز مدرسه برگه ی نمرات دیپلم رو داد و گفتن که برید اینا رو با اون چیزی که توی این سایت هست مطابقت بدین و اگر پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

چهارشنبه :+ فقط اونجا که رفتم ماژیک و برگه آ4 از پایین بیارم ، و وقتی رسیدم آقای واو. گفت :" من شروع نکردم دخترم ! منتظر ِ تو بودم باباجون ! " :دی خوب من مُردم فقط =) چند تا چهار شنبه اس که ما و 401 ( ریاضی ان ) زنگ ادبیات ، ادغام میشیم و میریم سالن اجتماعات و آقای واو. درسای غیر مهم و متن های معاصر رو درس میده بهمون. و اصولا زنگ ادبیات – شما بخوانید زنگ ِ آقای واو. – تنها زنگی ه که پتانسیل ِ جذاب بودن خودش رو حتی در صورت ِ ادغام شدن حفظ میکنه . گرچه که زهرا میگه :" والا کلاسای ادغام ادبیات بیشتر به درد نقد ادبی و عشاق ادبیات میخوره :| " و خب من عمیقا این باور رو ندارم و اگه از من بپرسن ، چارتا کلاسی که واقعا دوسشون داری و هر بار با شوق میری میشینی تو چشم معلم ، کدوماس ؟ شک نکنید که یکیش ادبیات ه ، یکیش هم فیزیک ِ آقای قاف. و ریاضی ! و زمین هم دوستداشتنیه ولی بُعد حفظیاتش یکم پررنگ تره و من کلا ارتباطی با حفظیات ندارم :| ( الان ممکنه شما رشته تون ریاضی بوده باشه و بگین وا ! تو که حفظی دوست نداری پس تجربی چیکار میکنی ؟ :| و شیم بر شما ریاضیون باد اگر فکر کنید شیمی و زیست رو باید حفظ کر پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

+ هندزفریم دیروز گم شده بود و بعد از 12 ساعت در به در گشتن ، و زیر و رو کردن ِ تمام اتاقم - که مصداق ِ بارز ِ شتر با بارش گم میشه ( :| ولی من گم نمیشم :| البته که من فینگیلم :/ تا مشتی باشد بر دهان استکبار :| ) – و ریختن ِ همه ی لباسا و زیر تخت و پشت ِ تخت ( تخت من به دیوار چسبیده :| ) و اونور و اینور ِ تخت و کلا همه جا ، وسط مرحله ی آنافاز میتوز بودم که دست کردم توی جیب ژاکتم ، دستمال کاغذی بردارم و دیدم اونجاست :| امروزم گره خورده :| ینی در واقع یه خط تایپ میکنم ، به نگاه به گره میندازم و میرم سطر بعد :|+ به همین برکت ، اگه من یه بار دیگه خواب واو. رو ببینم ، خودمو از زندگی ساقط میکنم ! :| واو. معلم ادبیات مون عه ! منم خیلی دوسش دارم خب ! هم خودشو ، هم تفکرشو ، هم درسشو و هم زنگشو ! کلا شنبه، چهارشنبه با اون خوبه فقط ! ولی دلیل نمیشه دو روز یکبار ، خوابشو ببینم ! :/ تازه امروزم عصبانی بود ! خب منم عصبانی بودم ، عصبانی تر شدم :| یه سری چیزا رو باید بدونه آدم؛ که وظیفه ی معلمش نیست ، بیاد نوشته های زنگ پیش رو از روی تخته پاک کنه ، یا اینکه مثلا وقتی دلیل ِ ادغام شدن ِ ما و 401 رو در چ پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

+ داشتم امروز با مامان صحبت میکردم ، وسطش گفت :" تو دختر ِ خیلی خوبی هستی ! ولی کنکور و امسال تو رو خیلی زود جوش و گاهی بد اخلاق کرده ! " =)))) یه سری ویژگی های دیگه هم گفت ، ولی خب بماند =) راست میگه :دی هم زود جوش شدم ، هم بد اخلاق =) ینی شاید یک چهارم ِ اوقات ، خوش اخلاقم فقط =)خوش اخلاق و بقولی رنگی و شاد و با اعتماد به نفسی ستودنی ! یک چهارم دیگش استرس دارم ! و یک چهارم ِ دیگه ی دیگش هم بد اخلاق و غرغرو میشم و آخرین یک چهارم هم اعتماد به نفسم صفر میشه و خودمو ملامت میکنم هی :| + دارم میشم همون بَح بَح ِ رویایی :دی بح بحی که ظهرا نمیخوابید و بعدش با سردرد از خواب بیدار نمیشد و بح بحی که خعلی خفن و موفق بود ! =) فقط مچکر میشم اگه زود تر یه نشونه ای چیزی ببینم که بدونم دارم راهو درست میرم ! و یک نتیجه ی رضایت بخش ! هرچند کوچیک ! + از مهر که 36 – 37 تا پستی رو که توی تابستون و مهر نوشته بودم رو پاک کردم و بخاطر یه ناراحتی ِ بزرگ بود ؛ دیگه تصمیم گرفتم هیچ پستی رو پاک نکنم ! حالا اینکه میگم پاک نکنم بخاطر اینه که اغلب ِ چیزهایی که نوشتم همشون مربوط به همون روز یا نهایت روز قبلش بود پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

و آن بانو بتاریخ بیست و پنجمین روز از یازدهمین ماه ِ سنه یک هزار و سیصد و نود و پنج هجری خورشیدی ، ثبت نام کرد.و اینگونه بود که مریدان ، جامه ها دریدند و نعره زنان ، سر به کوه و فلک گذاشتند!باشد که رستگار شویم! + داشتم "moonlight sonata" گوش میدادم حین ثبت نام :دی پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

عرضم به خدمت منور و نورانی تون که فقط اومدم بنویسم آدم یه بچه ی سوم دبستانی داشته باشه فقط ، که یهو وسط کلاس بهش زنگ بزنه ؛ بگه :" بابا کجایی پس ؟ زود بیا خونه ! اینجا نوشته جاهای خالی رو پر کن . من باید با چی پر کنم اینا رو ؟ اومدی ها ! یاد ندارم. " بعله =) امروز( الان بامداد شنبه اس و منظور من صبح جمعه عست :دی ) تلفن ِ آقای قاف. زنگ خورد ؛ کی بود کی بود ؟ ایلیا ! :))) ینی ما مردیم خب از لحن این فسقلی :دی ایلیا زنگ زده بود وسط کلاس به باباش ، که بابا بیا مشقامو حل کنیم :)))) بعد حتی تاکیدم میکرد که زود بیای ها ! =) البته که آقای قاف. به درخواست ِ فضولانه ی ما ، تلفنو روی اسپیکر گذاشته بود :دیدو صد افسوس که دو تا آدامس خرسی بیشتر همرام نبود . وگرنه اگر سه تا میداشتم ، میرفتم به آقای قاف. میدادمشون که ببره به سه قلو هاش بده :دیشاید شما هم مثل ما فضول باشید و بخواین اسم اون دو تای دیگه رو هم بدونید :دی ایلیا ، آلیا و دیبا ^-^ سه عدد فنچ ^-^+ برف میبارد و ما نیز تعطیل گشتیم ^-^ + پنج شنبه آنچنان بارونی بارید که پاشدم رفتم لب پنجره نشستم و خانوم میم. ( زمین ) هم داشت درس میداد :)) ای پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

فرق آدما با هم چیه ؟ یکی توی شلوغ ترین لحظات ِ روزش فکر و خیال میکنه ، یکی دیگه هم میذاره وقتی که همه ی دنیا خوابیدن ، دستشو میزنه زیر چونه اش ، یه لیوان چایی میذاره کنارش و فکر و خیالی توی ذهنش. میدونی من میگم دومی ستیزه جو تر و حتی خودخواه تره ! یه خودخواهی ِ قشنگ هست ته ِ ته این کار که باعث میشه اون آدم فکر و خیال هاش رو به کسی نشون نده و مال ِ خود ِ خودش باشه. البته ممکنه یکم دردناک هم باشه که هیچ کس رو اونقدر خوب نمیبینه که جلوش حتی فکر و خیال کنه ! آدمای دسته ی دوم شاید صاف و ساده ترین، مسئولیت پذیر ترین و بهترین آدمای دنیا باشن ! بقول یه دوستی :" ناز ِ این آدما رو باید رفت و برنگشت ! " +این بند بعدا اضافه میشه! در حالیکه داشتم دنبال یه عکس برای این پست میگشتم ، بین عکس ها ، اینو دیدم ! دقیقا یادم نیست کجا بود و حتی کی بود که سر یه کلاسی ، یه معلمی گفت :" تمام عناصر کهکشان توی بدن انسان هست ! " و باز هم نسبت ها متفاوته ! حتی من فکر میکنم از اونجایی که انسان در هر جایی ساکن میشه باید بدنش نسبت به اون محیط مطابقت داشته باشه ؛ و این مطابقت فقط با شباهت ِ بی نظیر ِ داخل بدن و محیط پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

+ این بند یکم مسخره اس :دی اگه حوصله ندارین ؛ نخونینش =)خوب سر ظهر دیدم خونه خیلی آروم و ساکته ؛ و بابا و مسعود هم دارن به کاراشون میرسن ، منم از فرصت سو استفاده کردم و رفتم لباسی که برای مهمونی ِ خونه ی صالح اینا در نظر داشتم ، پوشیدم و اومدم نظر مامان رو بپرسم =) بماند که چقدررر حالم گرفته شد در حین پوشیدنش :| پایین تر توضیح میدم حالا :| گذاشتن ِ پای ِ اینجانب به پذیرایی همانا و یهو جست زدن ِ بابا و مسعود هم همانا :| یه چیزی رو بگم الان :دی من کلا به نظر ِ هیچ مردی در دنیا من باب ِ لباس و اینا اعتقادی ندارم =))) اصلا درک نمیکنن خب :| بقولی اونا مو میبینن و ما پیچش ِ مو -_- حالا میگم مامان خوبه ؟ =) بنظرم باید یه دامن برم بخرم برای زیر مانتوم =) مامان در حالیکه داره فکر میکنه ، مسعود میگه آره بنظر من این برای عید خوبه =) بابا میگه آره منم نظر مساعدی دارم =)))))))) ولی تو کی رفتی اینو خریدی ؟ :| باز مسعود میگه کی با مامان دو در کردین رفتین خرید که ما نفهمیدیم ؟ :| منو تصور کنین خودتون :| من از شهریور که اینو خریدم ؛ تا الان پامو توی هیچ فروشگاهی نذاشتم :| در واقع کجاست اون روزا پنج...

ما را در سایت پنج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 13:03

صفحه بندی